X
تبلیغات
نکاتی در مورد آرامش در زندگی

خوب ترین حادثه

خوب‌ترین حادثه

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 
عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام! 


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در دوشنبه 26 اسفند1392 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


بدبینی خوش بینانه...

اغلب بهترین قسمت‌های زندگی زمانی بوده‌اند که هیچ‌کاری نکرده‌ای و نشسته‌ای درباره‌ی زندگی فکر کرده‌ای. منظورم این‌ است که مثلا می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد. چون تو می‌دانی بی‌معناست و همین آگاهی تو از بی‌معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می‌دهد.
می‌دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش‌بینانه



 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 19 آبان1392 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


عکس ...


ادامه مطلب

 

دست نوشته از مسعود محمدیان در سه شنبه 22 شهریور1390 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


دوباره شب شد ...

دوباره شب شد...

دوباره شب شد دوباره تنهایی

دوباره شب و غزل های رویایی

دوباره یک روز بی تو بودن

دوباره غم و غصه و سوختن

دوباره یآس و نامیدی و باختن

       دوباره ....

                                                               اما روزی آید با تو بودن

                                                               با تو ، فقط با تو آسودن

                                                               با تو که همه رویای منی

                                                               با تو که چراغ راه منی

       با تو، باتو، بیا که دل گرفتار توست ...

                                         دوباره شب شد ...

                                                    دوباره شب های شیدایی ...

شب

دوباره شب شد ...


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در پنجشنبه 17 شهریور1390 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت


اس ام اس های عاشقانه و عبرت آموز

برای دیدن اس ام اس ها برو به ادامه ی مطلب ..

ممنون از نگاه گرمتون


ادامه مطلب

 

دست نوشته از مسعود محمدیان در سه شنبه 15 شهریور1390 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


ده راز را بیاب و زندگی را بساز

1- شادی در درون خود شماست . 2- هدف از زندگی برای شما این است که همانند یک انسان کامل رشد کنید و به تکامل برسید . 3- تغییر در زندگی امری عادی است ، بنابراین از مقاومت بپرهیزید و تسلیم جریان زندگی شوید . 4- تمام موانع در واقع برای شما درس هستند پس از آنها نترسید و تجربه های خود را بیشتر کنید. 5- تجارت شما در ذهنتان جمع می شوند پس یادبگیرید ذهنتان دوستتان باشد. 6- ترس هوشیاری شما را خواهد ربود پس همیشه شجاعت خود را بیشتر از ترس کنید . 7- قبل از اینکه عاشق کسی شوید و یا کسی عاشق شما شود، در ابتدا باید خودتان را دوست داشته باشید . 8- تمام روابط همانند آینه هایی برای شما هستند و همه افراد در واقع آموزگارهایی برای شم هستند . 9- آزادی واقعی در چگونگی پاسخ شما به زندگی است و به این معناست که رفتار زندگی با شما چگونه است. 10 - جواب هر سوال در عشق و دوست داشتن خلاصه می شود .

 توسط : باربارا دی آنجلیس


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در سه شنبه 15 شهریور1390 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


حقیقت سبز

دوباره یك شب دیگر، دوباره تنهایى

دوباره این من و این امتداد یلدایى

ستاره مى چكد از چشم هاى بسته ى صبح

ميان بستر تاریك ناشكيبایى

اميد نرگسى ام آن حضور نامرئى است

غروب بى آسى ام آن طلوع رؤیایى

به پيشواز تو مى آیم اى حقيقت سبز!

چرا به خلوت پایيزى ام نمى آیى؟

هميشه مشتعلت فوج، فوج، پروانه

هماره منتظرت موج، موج دریایى

بيا، طراوت شرقى! بيا و قسمت آن

ميان پنجره ها یك بهار، زیبایى

غزل، آم است و زمينى است، آى حافظ خون!

بخوان قصيده اى از عشق هاى بالایى


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در شنبه 28 خرداد1390 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت



 

دست نوشته از مسعود محمدیان در جمعه 16 اردیبهشت1390 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


كمكم نميكنه

نوشتن از نبودنت بهم كمك نميكنه


هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه


نشوندمت رو معني عميق و ناب به واژه


پيچيدنت به حرم سالها بهم كمك نميكنه


هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه


خط زدن نوشته هام


سوزوندن ترانه هام


بغض هاي تلخ بين روز


شب گريه هاي بي صدام


بهم كمك نميكنه


هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه


اينكه به خواب من مياي


عاشق خنده هات ميشم


اينكه تو لحظه لحظه هام


جون ميگيرم فدات ميشم


برگشتن روزهاي خوب


قصه ي بوي پيرهنت


اينكه چشامو پس بدي


حتي ديگه اومدنت


بهم كمك نميكنه


نه هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه


بهم كمك نميكنه




 

دست نوشته از مسعود محمدیان در جمعه 26 فروردین1390 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


الفبای عشق

باز دگر نامه ی تو باز شد

 

 

مستی ام از نامه ات آغاز شد

 

 

نام خدا زیور آن نامه بود

 

 

من چه بگویم که چو هنگامه بود

 

 

بوسه زدم سطر به سطر تو را

 

 

تا که ببویم همه عطر تو را

 

 

سطر به سطرش همه دلدادگیست

 

 

عطر جوانمردی و آزادگیست

 

 

عطر تو در نامه چها می کند

 

 

غارت جان و دل ما میکند

 

 

از غم خود جان مرا کاستی

 

 

بار دگر حال مرا خواستی

 

 

بی تو چه گویم که مرا حال نیست

 

 

مرغ دلم بی تو سبک بال نیست

 

 

هرچه که خواندم دل تو تنگ بود

 

 

حال منو حال تو همرنگ بود

 

 

 بی تو ازین خانه دل شاد رفت

 

 

 هرکه سر انگشت به در میزند

 

 

جان و دلم بهر تو پر میزند

 

 

بی تو مرا روز طلایی نبود

 

 

فاجعه بود اینکه جدایی نبود

 

 

چون به نگه نقش تو تصویر شد

 

 

اشک من از شوق سرازیر شد

 

 

اشک کجا گریه ی باران کجا ؟

 

 

باده کجا نامه ی یاران کجا؟

 

 

بر سر هر نامه که کاوش کند

 

 

عطر تو از نامه تراوش کند

 

 

عکس تو و نامه ی تو دیدنیست

 

 

 بوسه ز نقش لب تو چیدنیست

 

 

 هرچه نوشتی همه بوی تو داشت

 

 

بر دل من پژمرده ز سوی تو داشت

 

 

هرسخنت چون سخن پیرهن یوسف

 

 است

 

 

حیف که این نامه به پایان رسید

 

 

بوسه به امضای تو بگذاشتم

 

 

یاد زمانی که تورا داشتم

 

  


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در سه شنبه 23 فروردین1390 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت


معنی یار

 عشق ...

 

دریا را دوست دارم

 

تو را دوست دارم

 

زندگی را دوست دارم

 

و... را دوست دارم

 

اما چه زیباست که همه را با تو داشته باشم

 

آنگاست که زندگی دوست داشتنی ست

 

می فهمم که موج دریا چیست ؟ و زبان آن چیست

 

می فهمم که دوست داشتن را به چه کسی نسبت داد

 

زبان را چگونه با عشق و بوی یار پر از مهربانی

کرد

 

پس همه را با یار میشود ساخت

 

ای یار بیا تا من هم سری به سامان گیرم

 

بوی زلف تو را تا آخر جان به مشام گیرم

 

وقتی به دوچشمانم می نگری

 

گویی که جهان را در بر دار

 

 ای عزیز ... دوستت دارم

 

بی تو فردایی نیست

 

با تو زندگی برای من زیباست

 

بدون تو باید مرد و پژمرد

 

با تو با تو با تو

  


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 21 فروردین1390 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


روز طبيعت

13 فروردين روز طبيعت

خوش بگذره اميدوارم به كامتون باشه



 

دست نوشته از مسعود محمدیان در جمعه 12 فروردین1390 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


نوروز


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در شنبه 6 فروردین1390 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


هرگز نگو هرگز

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت


لبانت

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


زندگی باید کرد

*زندگی*

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.


زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


قافله

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

دوستت دارم....


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت


...خداوند

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد…

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.

تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند

و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن

و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند . . .


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 دوست دارم دوست دارم


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


با تو اما دوست داشتنی !

paeez


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


....چه زیباست به خاطر تو

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 9:24 موضوع | لینک ثابت


......تو رو دوست دارم

 love masoud


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت


عشق

          ........?#########?
          .....?#############?
          ...?###############?
          ..?#################?..................?###?
          ..?##################?..........?#########?
          ....?#################?......?#############?
          .......?################?..?###############?
          .........?################?################?
          ...........?###############################?
          ..............?############################?
          ................?#########################?
          ..................?######################?
          ....................?###################?
          ......................?#################?
          ........................?##############?
          ...........................?###########?
          ..............................?#########?
          ...............................?#######?
          .......................... ......?#####?
          ...................................?###?
          ......................................?#?
          .......................................?
          ......................................?
          ........................................?
          .....اگه با تبادل لينک موافقي....?
          .......................................?
          ...........منو به عنوان............?
          .....................................?
          .: هر چي که شما بخاين :. ?
          ................................?
          ........لينک کن.........?
          ......................?
          .................?
          ............?
          ........?
          ......?......................?...?
          ..........?.............?............?
          ..............?.....?...................?
          ...................?.....................?
          ................?......?..............?
          ..............?.............?....?
          .............?
          ...........?
          ..........?
          .........?
          .........?
          ..........?
          ..............?
          ...................?
          .....اگر آمدي........?
          ............نظر...........?
          ......... يادت نره.........?
          .............باي.............?
          ..............................?


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در چهارشنبه 22 دی1389 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت


دل شکستن ...

 

پسر: دوست دارم

 پسر: چه قدر تو خوبي ! كاشكي تو رو براي هميشه داشته باشم .

 پسر: مي خوامت براي هميشه دختر يه نيم نگاه

 پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟

 دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه كار كنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشك كه توي دستهاي يه غريبه ست مي تپه. اما بالاخره.... دختر مي خنده. پسر قهقه مي زنه. حالا دو تايي با هم مي خندند. واي كه چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشك عاشق.

 دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.

 پسر: آره به خــدا!

 دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.

 پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي كنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه. قلب دختر تند تند مي زنه.

 دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟

 پسر:آره ، مگه مي شه كه نيامو تو رو نبينم.

 چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.

 دختر منتظره.

 دختر: چرا دير كرده هميشه كه زود ميومد . واي خدااااا كاشكي زود تر بياد.

 پسر سرشو مياره نزديك سر دختر پسر: سلام گلم دختر بر مي گرده...

 دختر: سلام

 دختر: چرا دير كردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازك زود مي شكنه.

 پسر: قربون اون قلب نازكت برم، آخ ببخشيد عزيزم كارم طول كشيد.

دختر: اشكال نداره عزيزم.

 حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه . توي يه روز قشنگ بهاري كه نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....

 پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم.

 دختر:چي؟

 پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.

 دختر: مگه چي گفتي؟

 پسر: من...

 دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشك صورتشو مي پوشونه اون قدر كه جز اشكاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه. با دستاش صورتشو پاك مي كنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.

 پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....

 دختر:من دوست دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام. چرا با من اين كارو كردي؟ چرا از اول نگفتي ؟ پسر هيچ چي نمي گه تنها حرفش اينه كه ...

 پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممكن از دستت بدم اما ... بايد به ت مي گفتم.

دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟

 پسر: سكوت

 دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجش ت بشم. خداحافظ ، هر جا كه هستي شاد باشي و سلامت.

 حالا دختر تنهايه ، حال و روزش بد جوري خرابه. داره سعي مي كنه با خودش و عشقش كنار بياد اما سعي نمي كنه كه عشقشو فراموش كنه.

پسر: دوست دارم

 پسر: چه قدر تو خوبي ! كاشكي تو رو براي هميشه داشته باشم .

 پسر: مي خوامت براي هميشه دختر يه نيم نگاه

 پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟

 دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه كار كنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشك كه توي دستهاي يه غريبه ست مي تپه. اما بالاخره.... دختر مي خنده. پسر قهقه مي زنه. حالا دو تايي با هم مي خندند. واي كه چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشك عاشق.

 دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.

 پسر: آره به خــدا!

 دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.

 پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي كنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه. قلب دختر تند تند مي زنه.

 دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟

 پسر:آره ، مگه مي شه كه نيامو تو رو نبينم.

 چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.

 دختر منتظره.

 دختر: چرا دير كرده هميشه كه زود ميومد . واي خدااااا كاشكي زود تر بياد.

 پسر سرشو مياره نزديك سر دختر پسر: سلام گلم دختر بر مي گرده...

 دختر: سلام

 دختر: چرا دير كردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازك زود مي شكنه.

 پسر: قربون اون قلب نازكت برم، آخ ببخشيد عزيزم كارم طول كشيد.

دختر: اشكال نداره عزيزم.

 حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه . توي يه روز قشنگ بهاري كه نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....

 پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم.

 دختر:چي؟

 پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.

 دختر: مگه چي گفتي؟

 پسر: من...

 دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشك صورتشو مي پوشونه اون قدر كه جز اشكاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه. با دستاش صورتشو پاك مي كنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.

 پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....

 دختر:من دوست دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام. چرا با من اين كارو كردي؟ چرا از اول نگفتي ؟ پسر هيچ چي نمي گه تنها حرفش اينه كه ...

 پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممكن از دستت بدم اما ... بايد به ت مي گفتم.

دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟

 پسر: سكوت

 دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجش ت بشم. خداحافظ ، هر جا كه هستي شاد باشي و سلامت.

 حالا دختر تنهايه ، حال و روزش بد جوري خرابه. داره سعي مي كنه با خودش و عشقش كنار بياد اما سعي نمي كنه كه عشقشو فراموش كنه.

 دختر: اون كه مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم كرد؟ چراااااا؟ چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد. آره، مي دونم كه اون حق داره كه براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خيلي خوبه . ولي كاشكي مي دونست كه چه قدر دوستش دارم.

 آره، كاشكي پسر مي دونست كه دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر كه راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره. كاش پسر مي دونست كه شكستن دل يه گنجشك گناه داره !!!

 دختر: اون كه مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم كرد؟ چراااااا؟ چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد. آره، مي دونم كه اون حق داره كه براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خيلي خوبه . ولي كاشكي مي دونست كه چه قدر دوستش دارم.

 آره، كاشكي پسر مي دونست كه دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر كه راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره. كاش پسر مي دونست كه شكستن دل يه گنجشك گناه داره !!!


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در چهارشنبه 22 دی1389 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


رفیقی که بهترین رفیق هر انسانیست!!!!!!

 

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم

سرمو اینداختم پایین

گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در چهارشنبه 22 دی1389 ساعت 9:12 موضوع | لینک ثابت


احساس

 

خيلی وقت بود که احساس می کردم کم دارمش. خيلی وقت بود که در خلا نبودنش زندگي می کردم. بی که مشکلی داشته باشم. فقط هراز گاهی که فکر می کردم دلم تنگش می شد. حالا هم مريم دوباره يادم انداخته. موقع خداحافظی گفت که دارد می رود دنبال انسان شدن. دنبال آن چيزی که دوست داشته و از دستش داده. دنبال آن ارزشهايی که به اين راحتی ها ديده نمی شوند چه برسد که بخواهند به سادگی به دست آیند. راستش دلم تنگ شده بود. تنگ ديدن آدمهايی که هنوز فکر می کنند. احساس می کنند. تنگ ديدن آدمهايی که توی روزمرگی هاشان غرق نشده اند. دلم تنگ شده بود برای شنيدن حرفهای دل آدمها. برای دوستيهايی که کمی عميق تر از سلام و عليک و «هوا خوبه» ی هر روزه اند. دلم تنگ شده بود و حالا که مريم به داد تنگی دلم رسيد دلم نيامد ننوشته فراموشش کنم. می نويسم نه که کسی بخواند. می نويسم که به ياد داشته باشم هنوز دوستانی هستند که به دوستيشان نياز دارم


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در دوشنبه 20 دی1389 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


دریا لاو

دریا


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 19 دی1389 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


عشق

عشق


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 19 دی1389 ساعت 9:50 موضوع | لینک ثابت


زندگی کنار شب

رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
.


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 12 دی1389 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت


باران سرخ

ديشب غزلي سرود عاشق شده بود

با دست و دلي كبود عاشق شده بود

افتاد ، شكست ، زير باران پوسيد

آدم كه نكشته بود ، عاشق شده بود

آمديم ، نبوديد

وعده ما بهشت . . . !

زيبا مي نويسي و دلنشين

تو را من چشم در راهم

منتظرت مي مانم


 

دست نوشته از مسعود محمدیان در یکشنبه 12 دی1389 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت